خواندنی

در روزگارانی دور، غریبی وقت اذان وارد قریه ای شد و برای نماز به مسجد رفت. امام جماعت را دید یک دست و یک پا ، که یک گوشش بریده بود و یک چشمش از کاسه درآمده .

از ریش سپیدی، علت پرسیدپیرمرد لبخندی زد و گفت : راه خطا رفت، به حکم شرع پایش را قطع کردیم. دزدی کرد، دستش را بریدیم . گوش به خطا سپرد ، گوشش را کندیم ، و چشم به نامحرم دوخت، چشمش از کاسه درآوردیممرد طعنه زد : با این همه فضیلت، چطور امام جماعتش کردید ؟؟؟پیرمرد سری تکان داد و گفت : آخر، اگر جلوی چشم مان نبود، وقت نماز کفش هامان را می دزدید


هزینه های کف خیابانی

یکی دو ماه پیش جنب پل گلها واقع در بلوار جانبازان ، مقدمات نصب پل عابری جدید  در قسمت جنوبی پل اصلی را تدارک دیده بودند. همه چیز عادی بود تا اینکه متوجه شدم ظاهر کار نشان می دهد این پل بالاتر از پل عابر قبلی و سطح خیابان است لذا روز دوشنبه 27 آبان1392 مطلبی توی همین وبلاگم گذاشتم بدین شرح:

« پل عابری جدیداً در کنار پل قدیمی خیابان ساخته شده که با عنایت به ارتفاع رودخانه باز هم پل عابر نسبت اطراف خود حدود یک متر بلندتر است. نمی دانم این کار عمدی است یا حساب و کتاب درستی در میان نیست . یادم به پل تقی آباد گرگان افتاد که پس از ساخت و بتون ریزی متوجه شدند که این لاین نسبت به اون لاین یک متر بالاتر قرار گرفته است.

حال برای این پل عابر اگر قراره پله بزنند افراد مسن یا ویلچری ها چکار کنند؟ اگر بخواهند شیب بدهند که ویلچری ها هم از روی آن عبور کنند چه نیازی بود که اینقدر ارتفاع و هزینه !!!!!؟؟؟؟؟ تو رو خدا اینقدر پولها  را بی برنامه هدر ندهید.»

امروز مجدداً فرصتی پیش آمد تا از کنار این پل عبور کنم و دیدم چند روز پیش  زحمت کشیدند هم برای پل مذکور پله زدند و هم رمپ ویژه ویلچری ها .  حتماً الان برای قسمت رمپ باید حفاظ بزنند  تا خدای ناکرده کسی به درون رودخانه سقوط نکند. در ثانی حفاظ اصلی پل عابر دقیقاً قسمتی از رمپ را قطع کرده است . نمیدانم ویلچری ها می توانند به راحتی از کنار حفاظ پل رد شوند یا نه ؟ جالبه که آن  طرف پل نیز از این همه خلاقیت این طرف، بی بهره نمانده است.

بیایید بپذیریم کمی مطالعه قبل از اجرای طرح  و مشاوره گرفتن از افراد خبره و نظارت در حین اجرای پروژه، هیچ جای دنیا را خراب نمی کند.


تربیت از نوع گاندی

خاطره ای از آرون گاندی
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند:
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: "ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم."  بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، "اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم." ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت، "در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل میراندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه میکردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر میکنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه میکنیم، مجازات میکرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا میگرفتم.  تصوّر نمیکنم.  از مجازات متأثّر میشدم امّا به کارم ادامه میدادم. امّا این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت.
 
A Recollection by Dr Arun Gandhi
Dr Arun Gandhi, grandson of Mahatma Gandhi and founder of the M.K. Gandhi Institute for non-violence, has shared the following story as an example of nonviolencein parenting.
‘I was 16-years-old and living with my parents at the institute my grandfather had founded 18 miles outside of Durban, South Africa, in the middle of the sugar plantations. We were deep in the country and had no neighbours, so my two sisters and I would always look forward to going to town to visit friends or go to
the movies.
One day my father asked me to drive him to town for an all day conference, and I jumped at the chance. Since I was going to town, my mother gave me a list of groceries she needed and, since I had all day in town, my father asked me to take care of several pending chores, such as getting the car serviced.
When I dropped my father off that morning, he said, “I will meet you here at 5.00pm and we will go home together”. After hurriedly completing my chores, I went straight to the nearest movie theatre. I got so engrossed in a John Wayne double-feature that I forgot the time. It was 5.30 before I remembered. By the time I ran to the garage and got the car and hurried to where my father was waiting for me, it was almost 6.00pm.
He anxiously asked me, “Why were you late?” I was so ashamed to tell him I was watching a John Wayne western movie that I said, “The car wasn’t ready, so I had to wait,” not realizing he had already called the garage.
When he caught me in the lie he said, “There’s something wrong in the way I brought you up that didn’t give you the confidence to tell me the truth. In order to figure out where I went wrong with you, I’m going to walk home 18 miles and think about it.”
So dressed in his suit and dress shoes, he began to walk home in the dark on mostly unpaved, unlit roads. I couldn’t leave him, so for five and a half hours I drove behind him, watching my father go through agony for a stupid lie that I
uttered.
I decided then and there that I was never going to lie again. I often think about that episode and wonder, if he had punished me the way we punish our children, whether I would have learned a lesson at all. I don’t think so. I would have suffered the punishment and gone on doing the same thing. But this single nonviolent action was so powerful that it is still as if it happened yesterday. That is the power of non-violence. – Dr Arun Gandhi

تبلیغ خداپرستی

درباره این عکس گفته شده که توی نشریات خارجی جاپ شده بود و خیلی مورد استقبال قرار گرفته بوده، مکالمه ی دو جنین:

ترجمه متن : 

- داداشی به نظر تو زندگی بعد از تولد وجود داره؟
آیا تو به وجود مامان اعتقاد داری؟

- نه من یک روشنفکرم، به این اراجیف اعتقادی ندارم
مگه تو تا حالا مامانو دیدی؟









همیشه به خاطر داشته باشید: خدا پشت پنجره ایستاده

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ...دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنهامی بخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید: خدا پشت پنجره ایستاده

پل عابر گلها


این عکس مربوط به پل گلها جنب جانباز 36 است. همانطور که در تصویر دیده میشه پل عابری جدیداً در کنار پل قدیمی خیابان ساخته شده که با عنایت به ارتفاع رودخانه باز هم پل عابر نسبت اطراف خود حدود یک متر بلند تر است. نمیدانم این کار عمدی است یا حساب و کتاب درستی در میان نیست . یادم به پل تقی آباد افتاد که پس از ساخت و بتون ریزی متوجه شدند که این لاین نسبت به اون لاین یک متر بالاتر قرار گرفته است.

حال برای این پل عابر اگر قراره پله بزنند افراد مسن یا ویلچری ها چکار کنند.؟ اگر بخواهند شیب بدهند که ویلچری ها هم از روی آن عبور کنند چه نیازی بود که اینقدر ارتفاع و هزینه !!!!!؟؟؟؟؟

تو رو خدا اینقدر پولها  را بی برنامه هدر ندهید.


نسخه حكيم


1-   شما وقتی سيب زمينی را بصورت پخته از آتش بيرون می آوريد ظرف يک
ساعت در معده هضم خواهد شد.
سيب زمينی آب پز ظرف 4 ساعت هضم ميشود و سيب زميني سرخ کرده ظرف
12ساعت نصفش هضم و نصفش از طريق روده خارج خواهد شد.
اين رو گفتم برای پدر مادرانی که به بچه بيچاره چيپس ميدهند و شب طفل بيچاره
موقع خواب بايد صد بار اين پهلو و آن پهلو شود تا در آخر، سم حاصل از اين چيپس
جذب بدنش شود.
2- چراپفک سمی است؟
کافی است پفک را با آب خيس کنيد و با شصت دستتان آن را به سراميک
آشپزخانه بچسبانيد. بعد از 8 ساعت عمرا” بتونيد اين پفک خشک شده را از
ديوار جدا کنيد. مگر کلی کاردک و چاقو بزنيد تا کنده شود. حالا حساب کنيد
اين پفک با بزاق چسبنده خيس شده و وارد  معده می شود و........….
3- يک روش  برای کسانيکه مايلند سيستم گوارش خود را تست كنند
يك حبه سير را بطور كامل بدون جويدن و خورد شدن قورت داده اگر قبل از 24 ساعت از بدن خارج شد بدن سالم است زيرا در اين مدت هيچ ميكروبی در بدن نمي تواند رشد كند.و اگر طولانی تر شد دچار يبوست بوده و بيمارهستيد
4- مسئله مهم توالت
 
قديم نديما دستشوئی توالت ما ايرانيها (كه بهش ميگفتند خلا) يک گوشه در دورترين
 نقطه حياط بود که پدر و مادر بزرگای ما وقتی ميخواستند بروند داخل آن يک دستمال
 به سرشون می بستند .

اون موقع دليل اين کار اين بود که بخارات ناشی از ادرار(شامل اسيد اوريک و
فسفريک و..) روی پوست سر و موهای سر و بالطبع سلامتی تاثير فزاينده ای
داشت و  يکي از عوامل ريزش مو بود…
در ضمن مثل الان اينطوري نبود که بروند مستراح و 6ساعت بنشينند راجع به
 مسائل روزمره تفکر کنند.چون حتی در شريعت مسلمانها ذکر شده که ماندن زياد
 در مستراح و حرف زدن در آن مکروه است.

الان مستراح ما ايرانيها  اومده وسط هال و اتاق پذيرائی!!! و تازه بين سنگ توالت
 و محل شستن دست هيچ دری هم وجود نداره ..به دليل مشکلات تغذيه ما ايرانيها مجبوريم حداقل 10 دقيقه اونجا بساط پهن کنيم و خانم خونه هم يک حوله انداخته
روی جا حوله ای  و خبر نداره اين حوله چه نقشی در جذب بخارات سمی ادرار و
 مدفوع داره و همه از جمله خودش هم بعد از وضو وشستن صورت اون حوله ها را ميمالند روی صورتشون و فاتحه  (يعنی آخرآلودگی)!!!
اين موضوع را من با محلول تنتور يد امتحان کردم و حوله حاوی اين بخارات را
داخل آن قرار دادم و ديدم ظرف چند دقيقه اين محلول حاوی انواع اسيدها شده است. خلاصه اينکه يکی از عوامل ريزش مو و بيماريهای ما ايرانيهاهمين بخارات ناشی از ادرار در توالت های ماست!

برای حل اين موضوع:
 اول : حوله را خارج از توالت و در جای مخصوص قرار دهيد.
 دوم: روی سنگ پا کمی سرکه ريخته و هفته ای يکبار  اين سنگ پا را به مدت
 4 ساعت درکنار سنگ توالت قرار بدهيد.در ضمن قرار دادن سنگ نمک هم
 عامل جذب اين بخارات سمی خواهد بود.

بد نيست بدونيد:
قديم نديما وقتی توی جنگ کسی جراحت ميديد و بدنش زخم برميداشت فورا”
 روی زخم خود ادرار ميکرد و يک موم عسل روی آن قرار ميداد و با پارچه 
 زخم را می بست.

دليلش هم اينه که ادرار استرليزه ترين و پاکيزه ترين محصول توليدی از
کليه و بدن است و شاید دليل اينکه دين اسلام آن را نجس شمرده اين است که
تا در محيط آزاد و خارج از بدن قرار گيرد به علت اين استرليزه بودن  آلودگيهای
 محيط  جذب آن می شود.
5-    يک نسخه سحر آميز
 برای کسانيکه از ضعف اعصاب و سوزش و تپش قلب رنج ميبرند وتا  موضوعی
 پيش مياد زود قاطی ميکنند و عصبانی ميشوند.

يک سيب خنک(يخچالي) را رنده کنيد + داخل اين پالودهء سيب يک قاشق چايخوری
 تخم بادرنجبويه(فرنجمشک) اضافه کنيد + يک استکان عرق بهار نارنج + يک استکان عرق بيدمشک اضافه کنيد. يک قاشق قبل از خواب صبح يا ظهر و شب ميل کنيد.

اين مجموعه سحرآميز اعصاب را آرام ميکند و قلب را از سوزش وتشنج باز ميدارد وخواب آرامی در پی خواهد داشت

ساعت گم شده

 روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره‏ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه‏ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه‏های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو ناامید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر می‏رسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه این کودک ساعت را یافته بود. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر می‏کند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آن طور که مایلید سر و سامان بخشید.

تكرار زمانه

مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسيد و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل کردم و به او جواب دادم . به هيچ وجه عصباني نشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم.

مداد زندگی

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست . در واقع برای این است که خودت را در مسیر درست نگهداری.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد، اهمیت چندانی ندارد ، زغال داخل چوب مهم است .
پس همیشه مراقب درونت باش.
صفت پنجم :
مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .